آنژل من

وقتی گمشده ای داری
نویسنده : بهناز - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠
 

وقتی گمشده ای داری همه چیز دراطرافت به رنگ اون در میاد وتو دیگه هیچکس وهیچی رو به درستی نمی بینی  میبینی ولی اونچه می بینی  با اونچه که واقعیت موجود است فرق میکنه در همه کس وهمه چیز نشان از رد پای گمشده ات رو جستجو میکنی ذره ای از شباهت رو اگه در چیزی ببینی حاضری تمامی اون چیز رو حتی اگه برات قابل تحمل نباشه نگهداری چرا که نشان از کمشده ات داره  وقتی گمشده ای داری

متوجه گذشت عمرت نمیشی وچشم بدنبال گمشده ات روزها رو سپری میکنی  همیشه گیج ودر حواس پرتی خواهی بود که خودت متوجه اش نیستی وقتی گمشده ای داری یواش یواش خودت هم گم میشی وقتی گم شده ای داری..........


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠
 

وقتی که امانت بریده باشد اما نتوانی حتی یک دم غاقل شوی، از زندگی خسته باشی

ولی ناچار  ناچار  ناچار  از زندگی باشی ، مجبور می شوی دست به فرو فشانی زنی . فرو فشانی  خویشتن داری سنجیده ایست در جهت کنترل تکانه ها وخواسته هایت  وشاید حفظ  آنها برای خود  وحاشا کردن آن  نزد ذیگران  وکنار نهادن موقت خاطره های دردناک  ،برای اینکه بتوانی تمرکز کنی برزندگی  وروزمرگیهایش ، برای اینکه  ادامه دهی ، ادامه دهی  بخاطر دیگران . اما آدمی  نسبت به افکار  فرو نشانده خود  همیشه هشیار است  وفقط اوست که میداند در درونش چه میگذرد. شاید گاهی  انعکاسی از آنچه  دردرون دارد (چرا که راه به جائی نمی برد پس سرکوبش می کند  تا فوران اشکها  رسوایش نسازد  )وفقط اتعکاسی از درد درون  در چشمانش  تجلی  می یابد


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٠
 

فرهیختگان ما همیشه میگن ببخش ولی فراموش نکن ولی تو که در توانت نیست ببخشی سعی میکنی فراموش کنی وچون واقعه  را که مزاحمته نمیتونی از حواشی اش جدا کنی گاهی دچار سو تفاهم میشی وسعی میکنی مقطعی از زندگیت رو که اتفاق دوست نداشتنی ات توش افتاده رو  کنار بگذاری و اینجاست  که قسمتی از وجودتو میذاری تو صندوقچه ای و میگذاری  ته زیر زمین خونت و از اون خونه  میآئی بیرون  گاهی بعضی آدما از اون خونه ویا اون شهر و یا حتی از اون کشور هم میرن  میرن  تا فراموش کنند، بستگی  به اهمیت  ماجرا داره میرن  وفکر میکنند اینجوری  دیگه به  اون صتدوقچه ومحتویاتش بر نخواهی خورد اما یه روز بوئی آشنا  حرکت دستی ویا نگاهی صدائی ویا حتی جمله ای که  از کسی  میشنوی  ویا  جائی میخونی گاهی رنگ لیوان چائی که دست همکارت می بینی در صندوقچه رو  وا میکنه وتو تازه   میفهمی اون  قسمت از زندگیتو  که با مغزت درباره اش تصمیم گرفتی هر گز از قلبت بیرون نکردی واین چه عشق باشه وچه نفرت همیشه با تو خواهد بود راستی 

چه شگرف است استقلال نگاه انسان گه با رشته ای  چنان دراز ، چنان  کش دار  به چهره ای پیوسته  که  میتونه  تنها ودور از او پرسه بزنه  هر گز نمیتونی قطعش کنی 


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳٩٠
 

چه مرده هائی که در وجود من دفن شده اند

مرده دختر بچه ای که به بهشت اعتقاد داشت وراه آنرا با تر کردن انگشت با آب دهان وکشیدن  برروی دیوار مدرسه نشانه گذاری میکرد ، مرده  دختر جوانی که گمان میکرد کتابها ، اندیشه ها  ومردی که دوست داشت  جاودانی اند وهمیشه عاشق خواهد بود > مرده  زن جوانی که سرشار از نشاط جوانی در دنیائی که فقط جنگ بود  پژمرده  می شد ، مرده زن عاشقی که میخواست خنده کنان  در آغوش  عزیزانش چشم باز کند ولی میدانست حتی ملاقات بعدی را نمیداند .

اینها به همان اندازه مرده اند که پدرم  و مادرم، فقط آرامگاهی ندارند  وبهمین جهت آرامش بهشت  یا عقوبت دوزخ را به آنها ممنوع کرده اند. به  حالشان  رحمت آوریم  وهمگی را با هم به خاک بسپاریم .


 
 
خط
نویسنده : بهناز - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠
 

چند روز پیش متنی را مینوشتم احساس کردم خطم به قشنگی سابق نیست فاصله بین حروف رو نمیتونستم رعایت کنم حرف آخر کلمه قبلی فاصله ای غیر منظم با حرف اول کلمه بعدی پیدا میکرد فکر کردم این روزها چقدر کم به سراغ خطم رفته ام واین گناه کامپیوتر بوده یاد دوست عزیزی افتادم که بیشتر روزها با وجود مشغله زیادی که داره از روی عشق ودلبستگی توی کتابخونه اش  می نشینه خط مینویسه و اینطوری قشنگی شعرها ومطلبی رو که مینویسه چند برابر میکنه خانم دائی جواد همیشه میگفت بخون در هر حالتی اواز بخون موقع آشپزی  موقع شستن ظروف موقع تنهائی تمرین کن بخون تا صدات قشنگ بمونه  هر هنری برای زنده موندن در انسان نیاز به بکارگیری داره حس دوست داشتن هم همینطوره وقتی بهش محل نذاری وبکارش نگیری کمکم فراموشت میشه که چطوری عشق بورزی وچطوری باهاش رابطه بگیری


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠
 

دردهای روحی هم مانند دردهای جسمانی در جوانی بسرعت بهبود پیدا میکنند ولی وقتی که به میان سالی رسیدی دردهای روحی مثل درد های جسمانی وقتی بسراغت میآن دیگه ترکت نمیکنند سعی میکنی باهاشون یه جوری کنار بیائی و کسی متووجه نمیشه که از چیزی رنج میبری و به حساب طبیعی بودن وسن وسالت می زارن همیشه میگفتم کسی با سنش زندگی نمیکنه ولی انگار دیگران با سن آدم زندگی میکنند واین دل که هیچوقت نمیخواد با گذشت زمان کنار بیاد گاهی بچه میشه وگارهای بچگونه میکنه ولی میخواد بازی کنه  اما به بازی گرفته نمیشه دلم نمیخواد مثه آدم بزرگا رفتار کنم اما همه چی بیادم میاره که دیگه خیلی بزرگ شده ام مگه نه ؟


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

مدتها میشه که خبر از خودم ندارم آدم گاهی دلش برای خودش هم تنگ میشه بخصوص وقتی خیلی گرفتار باشه ونتونه با خودش خلوت کنه دلش برای خودش وآدمهای در خلوتش تنگ میشه ، قرار بود آخر سفر هرکس در جند جمله نظرش رو بگه  یا بنویسه بعضی ها گفتند  بعضی ها نوشتند وخواندند نمیدونم چرا نوشتم ونخواندم شاید جایش اینجا بود :

در بیست سالگی کودک  سیاه را دیدم که بر پرده سینما دوان دوان بدنبال رهائی رفت ، امروز با بیست سالگی ا م  به سرزمین آسمان رها ، جنگلهای انبوه ، آبهای خروشان اقیانوس   کوههای ستبر ودرندگان آرام و مهربان، در پی کودکانی که مردان وزنانی  زیبا شده اند  آمدم  سفر بی نظیر بود وهیچ کم نداشت


 
 
 
نویسنده : بهناز - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩
 

وقتی بارون گرفت حالمو نمی فهمیدم مدتها بود که منتظرش بودم مثل عاشقا که قرار ملاقات دارند بطرف پارک کنار رودخونه دویدم میخواستم باریدنشو با تمام وجود حس کنم میخواستم خیس بشم بارش بارون روی سطح رودخونه نمیدونید چه حسی تو آدم  بوجود می آره واقعا " آدم میخواد تو این هوا بمیره مثل از عشق مردنه اونم تو این سرزمین، کنار زاینده رود کسی دیده نمیشد کسی که مثل من فقط برای بارون اومده باشه رهگذر ها تک وتوک میآمدند ومی رفتند فقط یه زن، یه زن کنار آب  ایستاده بود برام جالب شد نزدیکتر رفتم میخواستم بدونم  چه میکنه هواداشت کم کم تاریک میشدتو دستش کتابچه کوچکی بود به رنگ سبز تیره طوری گرفته بود انگار سبک وسنگینش میکرد خیلی تو فکر بود منو نمی دید کتابچه رو باز کرد هر صفحه رو به دقت نگاه میکرد بعد با حالتی که انگار دلشو ریش میکنند وپاره، اون صفحه رو از شیرازه میکند وبه آب می انداخت صورتش خیس بود انگاراشک می ریخت یا آسمون تو صورتش گریه میکرد ورق ها رو یکی یکی به آب می سپرد انگار گنجینه ای بود از خاطرات یا درد دلهاش که به زنده رود می سپرد تا براش نگه داره فکر کردم بیخود نیست که بهش میگن زنده رود انگار پر از  زندگی هست

چه اتفاقها  چه خنده ها چه گریه ها که بخودش ندیده عشقها نفرتها زندگیهائی که شروع میشدند وزندگیهائی که تموم میشدند رازدار همه بوده زن با خودش  حرف میزد انگار رازهای زندگیشو برای رود خونه وبارون  تکرار میکرد  یاد مادر افتادم که به ما یاد داده بود وقتی خواب یا کابوس عجیب ودردناکی میدیدم برای اینکه واقعیتی نشه به هیچکس

نگیم  وفقط برای آب روان تعریف میکردیم با اینکار مطمئن میشدیم دیگه اون اتفاقی که تو خواب یا کابوس دیدیم نخواهد افتاد برای زن دعا میکردم از خدا میخواستم حالا که به این آب روان وزنده پناه آورده رازش رو نگه داره ودلشو نشکنه


 
 
← صفحه بعد